آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 در ساعت 12:15 ~ چاپ مطلب
نویسنده : سولماز

عنوان : دیدار اول


هو 

 

نمایشگاه کتاب واسه من حکم بهشت رو داره. مخصوصا این که تو اردی بهشته... اصلا یکی از دلایلی که تهرانو دوست دارم وجود نمایشگاه کتابه. 

امروز فقط می خوام تو وبم ثبت کنم که دوست و دوستی نمرده! می خوام بگم بعد از اون همه بدبینی که به دوست پیدا کرده بودم حالا خوشحالم از گفتن اینکه من یه دوست واقعی دارم. 

یه دوستی که وقتی دستمو می گیره می تونم تپش قلب مهربونشو حس کنم. وقتی بهم می گه آبجی واقعا حس می کنم همخونیم! وقتی نگام می کنه و به حرفام گوش می ده می فهمم نگرانمه. 

می خوام بگم دوست دارم دختر خونگرم جنوب



زمان ثبت : شنبه 9 اردیبهشت 1391 در ساعت 19:42 ~ چاپ مطلب
نویسنده : سولماز

عنوان : نقل قول


هو


چرا ناامیدان دوست دارند که ناامیدی شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟

و چرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصل جهانی ازلی-ابدی قلمداد کنند؟

و چرا پوچ گرایان خود را برای پوچ بودن جهانی که ما عاشقانه در آن می جنگیم پاره پاره می کنند؟

و آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری شان به تن و روح دیگران سرایت کند، دلیل بر رذالت بی حسابشان نیست؟


نادر ابراهیمی - یک عاشقانه ی آرام



زمان ثبت : پنجشنبه 24 فروردین 1391 در ساعت 16:26 ~ چاپ مطلب
نویسنده : سولماز

عنوان : دور تسلسل


هو


ما آدم ها هزاران سال است که حماقت روز اول تاریخ را تکرار مى کنیم! 



زمان ثبت : سه شنبه 15 فروردین 1391 در ساعت 17:07 ~ چاپ مطلب
نویسنده : سولماز

عنوان : درد آدم ها


هو


آدم ها اول می خواهند تمام بشریت را نجات دهند...

بعد می خواهند به آن ها خدمت کنند...

و آخر کار، تمام دغدغه شان می شود:

سقف بالای سرشان و نان جلوی رویشان...



زمان ثبت : جمعه 26 اسفند 1390 در ساعت 14:14 ~ چاپ مطلب
نویسنده : سولماز

عنوان : لبخند ژوکوند


هو

 

انسان هرچه قدر هم که خوشبخت باشد، یک بدبختی مدام دارد که یقه اش را دودستی چسبیده است. و پیش چشمانش رژه می رود و غر می زند!  

و این جاست که دلت می خواهد علم آنقدر پیشرفت کند که یک قرص قدّ نقل، همه ی آن بدبختی را از روزگارت محو کند... 

روزگاری که سیاهش کردند و تو هرقدر آن ها را لاک می گیری، بازهم از نو صفحه ی ذهنت را جوهری می کنند و با بدجنسی تمام به تو نیشخند می زنند... 

و این وسط کسی که تورا نفسم صدا می کند، از تو می خواهد گذشته ها را از بولد بودن خارج کنی. و تو از نظریه ی عجیب و غریبت راجع به مردادماهی ها می گویی... 

می خندد 

عمیق می شوی 

می خندد 

عمیق تر 

... 

می خندی!  

و تو بیشتر احساس بدبختی می کنی وقتی آن خاطرات گاهی واقعی می شوند و تو را به چهارمیخ می کشند که تو روزگار مارا سیاه کردی!! 

و تو فکر می کنی چگونه همه چیز را به این راحتی فراموش کردند؟ پس به قرص قدّ نقل ایمان می آوری و غمگین می شوی... 

و کسی که تورا قلبم صدا می کند، از تو می خواهد نادیده شان بگیری. و تو به نظریه ات فکر می کنی... و می خندی! 

و تو آنقدر فکر می کنی و می خندی که... 

کسی که تورا عشقم صدا می کند هم باورش می شود آن سربازهای باتوم به دست و پوتین به پا را فراموش کرده ای... 

و این بار عمیقاً می گریی...  

و چقدر دلت می خواهد کسی که تورا عشق و قلب و نفس خود می داند، این را هم بداند که خودش را هم در آن روزگار تیره یافتی. آنجا که همه دوست داشتنت را انکار کردند و تمام جاذبه هایت به یکباره دافعه شد، تنها او بود که تورا دوست داشت. 

به یکباره لذتی شهوانی تورا دربر می گیرد... و آنقدر منگت می کند که تو با یادآوری گذشته، نه فکر می کنی و نه عمیق می شوی... 

و فقط لبخند می زنی... 

 

پی نوشت: خوب است بدانی که تو تنها "آدم" میان آن همه "آدمک" بودی...

11 نظر


   1      2      3      4      5      6      7    >>